در این صفحه میتوانید تمام مطالب مرتبط با «با شما آیندگانم ای جهانسازان خشنود» را مشاهده کنید. آخرین مقالات و منابع در دسترس هستند.
خلاصه مطالبی که در این صفحه می خوانید : طعم گس باخت و با شما آیندگانم!!!! و آغاز روز پاییزی ام و صمیمیت رویایی
با استفاده از لینک های زبر می توانید به مطالب مورد نظر خود در سایت
سایه سار مهربانی دسترسی پیدا کنید
از وقتی یادم میاد عاشق تیم فوتبال ایتالیا بودم و استقلالی. ریشه در علاقه های خانوادگی هم نداره ها. چون خانواده هیچ کدام ایتالیایی نبودند. البته همسر جان بنده هم استقلالی و هم ایتالیایی هستند کاملا بدون هماهنگی قبلی. دوران نوجوانی مصادف بود با اوج فوتبال ایتالیا. چقدر ستاره بارون بود این تیم. اصلا خون آدم روشون میجوشید. تیم بی نقص از هر نظر. یادمه تو فاینال جام جهانی ۹۴ که ایتالیا و برزیل با هم بازی میکردند باز هم بازی ها نیمه شب بود و هم من کامل بازی رو دیدم و تنها تنها از تیم محبوبم طرفداری کردم و وقتی تو پنالتی ها باخت اشک ریختم . آره اشک ریختم. یه همچین هواداری بودم من. .بازی های یورو ۲۰۱۶ را جسته گریخته و بیشتر نتایج را دنبال میکنم. اما همسر جان آخر شبی ها را هم میبینند. دیشب خیلی دلم میخواست بازی ایتالیا_ آلمان رو تماشا کنم. توان بیدار بودن را هم در خود نمیدیدم. در هر ...
ادامه مطلب کمی گنگ و مبهم شاید پست قبلی رو نوشتم اما دغدغه ای است مداوم برایم. اینکه مدام بخواهم حس خوب به دخترم منتقل بشه و نگران باشم که همه چی درست پیش بره. با همسر جان کلی در این مورد صحبت کردیم و نگرانی های خودمون رو بیان کردیم. نمیشه همه چیز را کنترل کرد. من اشتباه میکنم. میدونم ولی به عمل دراوردنش سخته که بنشینی و ناکامی های فرزندت را ببینی. اما گاهی لازمه که بچه ات شکست هایی رو تجربه کنه تا به قول معروف بدونه که دنیا دست کیه! باید مراقب بود و مدام پایش کرد. مدام... . اما ریسک رو باید انجام بده و باید بکذاریم تا افراد مختلف همسن خودش یا بزرگتر را ببینه تا کم کم عادت کنه که با چه موجوداتی قراره در آینده برخورد کنه. من فقط باید بگم که باید امیدوار باشیم که هم نسل های دختر ما اشتباه های فرهنگی را باز با خود یدک نکشند. خیلی امیدوارم که کم کم این فقر شدید فرهنگی که خیلی سخت درست میشه یه جوری ا...
ادامه مطلب صبح با اون معجون عسل و آویشن و کمی سرکه ی خودم که معمولن صبح ها قبل از مصرف هر چیزی میل میکنم پشت پنجره آشپزخونه ایستاده بودم و به رفت و آمدها نگاه میکردم. صبح به نسبت خلوتی است. دخترکانی که همراه مادران و به ندرت با پدران در حال رفتن به مدرسه اند. حدودای هفت صبح. باز نگاه میکنم... به ساختمان روبرو که انگار مدتهاست همین شکل و فرم رو داره. دخترکان همچنان از خیابون به پایین سرازیر میشن. دو تای اونها که کمی بزرگترند با هم همراه شدند. نوشیدنیم داره کل بدنم رو گرم میکنه. حس گرمای دلنشینی داره تو این رخوت صبحگاهی. دختری هوس دیدن فیلم ننه نقلی رو کرده بود و صدای فیلم به گوش میرسه و دوبله نه چندان درخوری که روی شخصیت رابعه اسکویی گذاشتند ومدام ناخراش تکرار میکنه رشیییییید. البته چیزی برام ناخوشایند نیست در این صبحگاه دلنشین. قیافه ی خوشگل و یه کوچولو بهم ریخته ی اول صبحش به خاطرم میاد که عروسک به ...
ادامه مطلب همیشه تو زندگیم بدون اینکه بخوام یک فاصله ای بوده بین من و دیگران. دلیلش رو هر چی فکر میکنم به نتیجه نمیرسم که چی میتونه باشه که البته یک دلیل به یقین بیشتر داره. همیشه دوستانی به اقتضای زمان و مکان در کنارم بوده اند اما خوب خیلی نمیتونم بگم که تو کل عمرم فلانی بهترین و صمیمی ترین دوستم بوده. میتونم بگم یه هاله نامریی دورم دارم که قدرت دافعه داره و دیگران رو میرونه و گریزون میکنه. رفتارهای عجیبی هم دارم! رودربایستی زیاد و مدام گرفتن افسار دل به دستم. مدام کلنجار رفتن با خودم که باعث میشه نتونم صمیمانه رفتار کردنم رو ادامه بدم و یک حس لعنتی دیگه البته که شاید او زیاد مایل نباشه الان باهاش تماس بگیرم یا صحبت کنم. عجیبه خودم هم میدونم و به همین خاطر هم هیچگاه بهش اعتراف ننموده بودم. اما حالا قضاوت کسی برام مهم نیست و این البته بهم خیلی کمک کرده. اما از آنجا که من هم انسان هستم گاهی نیاز ...
ادامه مطلب